نمایش خبر
اعتماد
> اول مهرماه است ، روز بازگشایی مدارس ، دانشگاهها.
> اول مهرماه است ، روز بازگشایی مدارس ، دانشگاهها .
بیش از سه و نیم میلیون دانشجوی ایرانی از امروز بار دیگر به تحصیل در موسسات مختلف آموزش عالی مشغول میشوند ، دانشگاهها و موسساتی با اسامی متنوع چون دانشگاههای معهود و مرسوم تا دانشگاه پیام نور و دانشگاه جامع علمی کاربردی و دانشگاه فنی و حرفهای و موسسات آموزش عالی غیردولتی غیرانتفاعی و دانشگاه آزاد اسلامی .
ما همه این عناوین را بدون در نظر گرفتن تفاوتهای جدی و اساسی ذیل عنوان کلی دانشگاه میشناسیم و کسانی که در آنها فعالیت میکنند را دانشجو و استاد خطاب می کنیم ، بدون توجه به این واقعیت انکارناپذیر که دانشگاه و دانشجو در سالهای اخیر ، تحولاتی ژرف و اساسی را از سر گذراندهاند و دانشگاه امروزی ، به لحاظ موقعیت ، جایگاه ، کارویژهها و کمیت و کیفیت اقبالی که از سوی جامعه نسبت به آن هست ، با دهههای پیش متفاوت است .
عباس کاظمی ، معتقد است که دانشگاه دیگر نه نردبانی برای ارتقای اجتماعی بلکه سایبانی است که از سویی به دولتمردان اجازه میدهد با آن به مثابه سدشکنی در برابر سیل عظیم بیکاران مواجه شوند و از سوی دیگر به دانشجویان مجال ، تا در آن به آینده خود بیندیشند؛ ضمن آنکه به ویژه در مقاطع بالای تحصیلی بسیاری از متقاضیان دانشگاه ، نه جوانانی جویای شغل و مهارت ، که مخاطبانی هستند که یا در جستوجوی معنایی برای زندگی هستند یا به فضای عمومی دانشگاه برای معاشرت فکر میکنند ، یا صرفا به مدرک میاندیشند تا در مراتب اداری ارتقای شغلی یابند و یا .
به تعبیر این جامعهشناس اما آنچه در تمام ادوار دانشگاه ایرانی مشترک بوده ، اولا گسست آن از جامعه و ثانیا فقدان نگرشی است که دست کم به دانشجویان مهارتی یاد بدهد؛ به دیگر سخن دانشگاههای ما حتی در رشتههایی چون جامعهشناسی و فلسفه نیز پژوهشگر پرورش نمیدهند و دانشجویان را تنها به چرخه نمره و مدرک گرفتن سوق میدهند .
گفتوگوی مفصل حاضر با دکتر کاظمی ، پژوهشگر نامآشنای عرصه مطالعات فرهنگی و مطالعات دانشگاه ، به بهانه انتشار مجلدی دیگر از مجموعه تاملات صاحبنظران ایرانی در باب آموزش عالی از سوی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی با عنوان دانشگاه از نردبان تا سایبان صورت گرفت .
کاظمی در این گفتوگو ضمن بحث از تحولی خوشایند در میان اصحاب علوم اجتماعی و اقبال آنها به مسائل مبتلابه جامعه ، به رونق مطالعات دانشگاهی در ایران اشاره میکند و سپس به بحث مفصل از برخی معضلات نظام آموزش عالی ما میپردازد .
او معتقد است روند جهانی تودهای شدن دانشگاه در ایران به دلیل جابهجایی میان پولیشدن و خصوصیشدن و عدم ارتباط سازمند میان بخش خصوصی صنعت و تجارت با دانشگاهها رو به افول میگذارد؛ اتفاقی که شاید دانشگاه را به کارکرد قدیمی خود یعنی پرورش پژوهشگر سوق بدهد .
اگر موافق باشید بحث را با شکل کتاب آغاز کنیم که شامل شماری از مقالات و گفتارهای شما درباره دانشگاه است .
شما همیشه از مفهوم بنیامینی منظومه استفاده میکنید .
آیا میتوان این کتاب را مثل کتاب پیشین شما یعنی امر روزمره در جامعه پساانقلابی کتابی با ساختار منظومهای ، شامل جستارها و گفتارها حول برخی دغدغههای محوری در زمینه دانشگاه خواند؟ البته من کتاب دانشگاه از نردبان تا سایبان را برخلاف کتاب امر روزمره در جامعه پساانقلابی منظومهای نمیبینم .
آن کتاب به خصوص فصل زندگی سیاسی اشیا را منظومهای تعریف میکنم ، زیرا انتخاب من آنجا بر اساس فهم خودم از مفهوم منظومه (consolation) یا به تعبیر دقیقتر برخی فلکالافلاک ، دو دلیل داشت ، یکی استراتژی سیاسیام برای تدوین کتاب بود تا بتوانم یک پیام را برسانم و برخی موانع را دور بزنم .
وقتی نویسنده نتواند مستقیم سر اصل مطلب برود ، باید به شیوهای طرح بحث کند که در آن شیوه بتواند برخی از فیلترهای فضای رسمی را دور بزند .
دلیل دوم این بود که برخی مسائل به قدری پیچیده هستند که اگر بخواهیم از متن آنها صحبت کنیم ، نمیتوانیم یک سیستم فکری برای آن تعریف کنیم و باید بتوانیم از جاهای مختلف نمونهبرداری کنیم تا در نهایت بتوانیم تصویری کلی یا کلیتی از آن ارایه دهیم .
بنابراین روایت منظومهنگرانهای که در کتاب امر روزمره در جامعه پساانقلابی انتخاب شد ، نوعی خوانش انتقادی از جامعه بعد از انقلاب از رهگذر چیزهای به ظاهر بیاهمیت بود .
بنابراین گزینش روش منظومهنگری در آن کتاب ، عامدانه بود .
مساله دیگر بحث درباره نوع و شیوه نگارش است .
شیوه نگارش در کتاب حاضر تا حدودی عامهپسندتر و ساده فهمتر از شیوه نگارش دانشگاهی است .
این کتاب به مجموعهای اختصاص دارد که در آن نوشتهها و آثار هر یک از پژوهشگران حوزه دانشگاه گردآوری شده است .
یعنی مجموعه نوشتارها و مصاحبهها و گفتارهای هر یک از پژوهشگران علوم اجتماعی در ایران در حدود دو دهه اخیر ، حول محور علم و آموزش عالی و دانشگاه گردآوری شده است؛ البته این آثار بیانگر مداخلات یک فرد دانشگاهی در حوزه دانشگاه نیست ، بلکه نشاندهنده آثار یک فرد دانشگاهی در حوزه عمومی است .
بنابراین این آثار به این معنا نیست که ما از نوشتارهای دانشگاهی بینیاز هستیم ، کارهای آکادمیک جای خود را دارند .
برای مثال الان با شماری از دوستان در حال انجام پروژهای در زمینه مراکز خرید هستم .
اگر آن کتاب منتشر شود ، خواهید دید که به شیوه کتابی دانشگاهی نوشته شده است ، یعنی ایدههایی نظری آن را پشتیبانی میکند ، ساختار و روش تحقیق دارد و .
البته در آن تحقیق هم خواهید دید که روشهای متعدد به یکدیگر پیوند خوردهاند .
همچنین مشغول پروژهای در زمینه مطالعه پدیده پایاننامهنویسها در ایران هستم که در آن هم نظم پژوهشی به بیانی که اشاره شد ، وجود دارد .
بنابراین کارهای تحقیقاتی و دانشگاهی را باید از کارهای روشنفکری جدا کرد .
برای نمونه کتاب مسائل جامعهشناسی نوشته پییر بوردیو (ترجمه پیروز ایزدی) را در نظر بگیرید ، این کتاب شامل مجموعه مصاحبههای بوردیو درباره آثار دیگرش از جمله تمایز ، کنش ، انسان دانشگاهی و موضوعاتی چون ذائقه ، مد ، چیستی علوم اجتماعی و .
است .
ویژگی این کتاب ساده فهمتر بودن آن در قیاس با آثار آکادمیک بوردیو است که مخاطب آن الزاما متخصص علوم اجتماعی نیست .
بنابراین بهطور خلاصه ما در آثاری از این دست میکوشیم نوعی از علوم اجتماعی را در خیابان بین مردم و در فضای عمومی ، در میان کسانی که متخصص علوم اجتماعی نیستند ، وارد کنیم .
این آثار را باید پیوندی میان نظام دانشگاهی و نظام عمومی جامعه قلمداد کرد .
یعنی جامعهشناس میکوشد به مردم نزدیک شود و با آنها صحبت کند .
این شیوه کار را نزد پژوهشگرانی چون زندهیاد قانعیراد ، حسن محدثی ، مقصود فراستخواه ، نعمتالله فاضلی ، ناصر فکوهی و .
میبینید که میکوشند بینش جامعهشناختی را وارد جامعه کنند .
بنابراین نباید این قبیل آثار را با معیارهای صرف دانشگاهی قضاوت کرد .
با این توضیح ، اگر ممکن است به نحو اجمالی کتاب دانشگاه از نردبان تا سایبان را معرفی کنید .
این کتاب چهار بخش است و هر چه در آن پیش میروید ، میبینید که مباحث خاصتر میشود .
یعنی آموزش عالی آغاز میکند و بعد به اقلیتهای دانشگاهی که بخشی از نظام آموزش عالی جدید است میپردازد و سپس به علوم اجتماعی به عنوان بستری که در 15 10 سال اخیر در آن فکر کردم ، اختصاص مییابد و در نهایت بر فعالیتهای 6 5 سال اخیر من در زمینه مطالعات فرهنگی متمرکز میشود .
اما نخ تسبیحی در سراسر این مباحث قابل ردیابی است که همان نوع نگاهی است که من به نظریه و علوم اجتماعی و علوم انسانی و دانشگاه دارم .
به برخی از اصحاب علوم اجتماعی اشاره کردید که غیر از کار دانشگاهی در عرصه عمومی نیز فعال هستند .
شمار این جامعهشناسان در سالهای اخیر رو به افزایش است .
حتی میبینیم که چهرههای جوانتر نیز رغبت بیشتری دارند تا با امر عمومی ارتباط یابند در حالی که مثلا در دهههای پیشین چنین نبود .
مثلا در دهههای 1350 1340 جامعهشناسی به حیطه دانشگاه محدود بود و نهایتا برخی جامعهشناسان ارتباطات محدودی به نهاد دولت داشتند .
از دهه 1360 که به خاطر ویژگیهای خاص خودش بگذریم ، میبینیم که جامعهشناسی در دهه 1370 و حتی سالهای آغازین دهه 1380 علوم اجتماعی ما سخت نظریهزده است و جامعهشناسان عمدتا مباحث نظری مطرح میکنند و گویی نمیتوانند با جامعه ارتباطی برقرار کنند .
اما الان شاهدیم که اقبال به جامعهشناسانی که از طرق مختلف و با روشهای گوناگون با حوزه عمومی ارتباط بیشتری دارند ، افزایش یافته است .
از سوی دیگر خود جامعهشناسان نیز تمایل بیشتری به برقراری این ارتباط دارند .
آیا این نشاندهنده نوعی بلوغ در علوم اجتماعی در ایران نیست؟ نسل جدیدی در میان استادان جوان و دانشجویان دکتری و کارشناسی ارشد علوم اجتماعی ما ظهور و بروز یافته است که فعالیتهای علمیشان را از فعالیتهای مطبوعاتی و فضای مجازی شروع میکنند .
این امر پیامدهای مختلفی دارد .
تا قبل از یک دهه پیش ، حضور در فضای مطبوعاتی به صورت تحقیرآمیز ، فعالیت ژورنالیستی تلقی و کسی که این کار را میکرد ، ژورنالیست و سطحی نامیده میشد .
در عین حال کار مطبوعاتی مخاطرات زیادی داشت .
بنابراین ورود به فضای عمومی نه فقط امتیازی در بر نداشت ، بلکه با هزینه نیز همراه بود .
برای مثال 10 سال پیش تعدادی از همکاران در دانشگاه تهران به من گفتند که شما خیلی در فضای مطبوعات حضور دارید و این امتیاز منفی تلقی میشود .
یکی از دلایل منفی که برای رفتن از دانشگاه تهران عنوان شد ، همین حضور به نظر ایشان زیاد من در فضای مطبوعات بود .
اما امروز ، نه اینکه نگاه دانشگاه به مطبوعات مثبت شده باشد ، بلکه نسل جدید احساس کرده است که بازیای که در فضای آکادمیک در جریان است ، کسلکننده است ، بازی ارتقا در مراتب دانشگاهی و رفتن از استادیاری به دانشیاری و .
بازی بی حاصلی که هیچ مخاطبی ندارد و صرفا صوری است .
اما این نسل جوان میبیند که در فضای عمومی مخاطب دارد و پاداش خود را نه از سیستم ارتقای نظام آموزش عالی بلکه از مخاطب عمومی دریافت میکند .
این برای مخاطب عمومی جذاب است .
بنابراین نسل جدید احساس کرده که چندان نمیتواند وارد بازی سلسله مراتبی سختی شود که نظام آموزش عالی و دانشگاههای ما بنا کردهاند .
در دانشگاهها برای ارتقا به مرتبه استادی فرد باید یک فرمالیسم بی روحی را طی کند که بیحاصل است .
ته ماجرا نیز این است که فرد ، استاد دانشگاه میشود ، اما کسی او را نمیشناسد و کتاب دانشگاهی و مقاله علمی پژوهشی او را نمیخواند و به آن ارجاع نمیدهد .
البته استادان جوان میدانند که باید آن راه طولانی را ناگزیر طی کنند ، اما دریافتهاند که راهی بیحاصل است و جز آن ارتقای شکننده ، پاداش مطلوب ندارد .
بنابراین به نظر من قدرت فضای عمومی بهتر درک شده است .
یعنی چنین نیست که انقلابی در دانشگاهها رخ داده باشد ، بلکه آن انقلاب در فضای عمومی و در حوزه روشنفکری و مطبوعات و امر عمومی رخ داده است .
یعنی دوستانی که در مطبوعات و فضای مجازی هستند ، آنقدر برای این فضاها جذابیت ایجاد کردهاند که نسل جدید دانشگاهی به سمت ایشان سوق یافتهاند تا به تعبیر بوردیو یک میدان (field) دیگری داشته باشند تا در آن بتوانند قدرت خودشان را تمرین (practice) کنند .
ما یک فضای دانشگاهی داریم و یک فضای روشنفکری و عمومی؛ بدیهی است که کسی که بتواند در هر دو میدان یا فضا فعالیت کند ، قدرت بیشتری دارد .
عمده مباحث شما به فرم و صورت و میدانهای کنش جامعهشناسان اختصاص داشت .
اما آیا تحولی در محتوا نیز پدید نیامده است .
یعنی چنان که در پرسش پیشین گفتم ، جامعهشناسان ما 10 سال پیش عمدتا مباحث تئوریک درباره فوکو و بوردیار و ساختارگرایی و شالوده شکنی و .
مطرح میکردند ، اما الان گویا این مباحث چندان مخاطب پیشین ندارد و گروه محدودی هستند که کماکان دنبال این هستند که آخرین اظهارنظرهای ژیژک و رانسیر و .
را دنبال میکنند .
مخاطب امروز جامعهشناسی عمدتا دنبال توضیحی جامعهشناختی برای وضعیت امروز و رویدادهای روز است .
این نشان میدهد که توجه علوم اجتماعی ما به مسائل جامعه در حال بیشتر شدن است .
شاید بتوان گفت علوم اجتماعی و جامعه در حال تغییر یا تصحیح یکدیگر هستند .
تحولات جامعه آن قدر زیاد و با سرعت شده است که برای جامعهشناسان جذاب است و آنها را ترغیب کرده به مسائلی بپردازند که مورد مطالبه مردم است .
بنابراین تحولات سریع و رشدیابنده جامعه علوم اجتماعی ما را متحول کرده است .
از سوی دیگر خود علوم اجتماعی نیز جامعه را تغییر داده است .
یعنی علوم اجتماعی نیز مردم را آگاه کرده که دانشی هست که میتواند راجع به مسائلی که پیش از این فکر نمیکردند چندان مهم باشد ، نظر بدهند ، مثل قضیه استقبال گسترده از مرتضی پاشایی (خواننده پاپی که در جوانی درگذشت) .
در سال 1376 وقتی بازی فوتبال دو تیم ایران و استرالیا رخ داد و با آن واکنش مردم مواجه شد ، جامعهشناسان مبهوت ماندند ، زیرا ابزاری از پیش فراهم برای تحلیل این قضیه در اختیار نداشتند ، آنها به دنبال ابزارهای نظری برای توضیح آن میگشتند ، مثلا برخی میگفتند باید باختینی به قضیه نگریست .
اما الان شمار حوادث و رویدادها و تحولات اجتماعی که در جامعه ما رخ میدهد ، قابل قیاس با دهه 1360 و حتی 1370 نیست .
این تجارب منابع غنیای را برای تحلیل جامعهشناختی پدید آورده و آن را از پیش آماده کرده است .
بنابراین جامعهشناسان ما برای تحلیل جامعهشناختی این وقایع آمادهتر هستند .
از سوی دیگر نیز جامعه نیز توقع دارد که دانشی به اسم علوم اجتماعی (اعم از جامعهشناسی ، ارتباطات ، انسان شناسی ، مطالعات فرهنگی و .
) بتواند مسائل را تحلیل کند .
بنابراین من اجتماعی شدن و عینی شدن علوم اجتماعی را امری دوسویه میدانم و معتقدم الان جامعه بیشتر جامعهشناسان را میشناسد که بخشی از آن محصول حضور برخی جامعهشناسان مثل قانعیراد و محدثی ، فاضلی و فکوهی و .
در فضای مطبوعات و فضای مجازی است .
شبکههای اجتماعی در این زمینه خیلی نقش دارند ، زیرا امروز روزنامهها یا قدرت پیشین را ندارند یا بهتر است بگویم فضای مجازی آن قدر در زندگی روزمره رخنه کرده که آدمهای معمولی هم یک جامعهشناس معمولی را میبینند و صحبتهایش را میشنوند .
این موضوع این امکان را فراهم آورده که به همان میزان که افراد جامعه پزشکان را میشناسند ، جامعهشناسان را نیز بشناسند .
به همین عینیشدن دغدغههای جامعهشناسان بپردازیم .
تا پیش از این تصور میشد که آثار و گفتارهای اصحاب علوم اجتماعی ما راجع به دانشگاه بسیار اندک و انگشت شمار است .
اما مجموعه 21 جلدی (رو به افزایش است) پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی ، در زمینه مطالعات دانشگاه نشاندهنده آن است که جامعهشناسان ما اتفاقا بسیار به مقوله دانشگاه پرداختهاند؛ البته شما در مقدمه کتاب نشان دادهاید که این توجه تاریخی تقریبا هم سن خود دانشگاه دارد .
اما چرا این توجه در دو دهه اخیر چنین اوج گرفته است؟ دغدغه دانشگاه نزد اندیشمندان ما همواره حضور داشته است .
اگر به دهه 1340 و 1350 بازگردید و مجموعه کارهای صورت گرفته در زمینه دانشگاه را گردآوری کنید ، تقریبا همین میزان آثار را خواهید دید .
اما تفاوت مهم در دهههای اخیر این است که این مجموعه 21جلدی ، مربوط به فضای عمومی و مطبوعات است و در فضای دانشگاهی نیست .
کتابهای جلد زرد پژوهشکده ، حاصل کارهای دانشگاهی پژوهشگران نیست بلکه محصول فعالیت عمومی دانشگاهیان در زمینه دانشگاه است و این نشاندهنده آن است که در 15 10 سال گذشته ، دانشگاه بهطور جدی مورد توجه دانشگاهیان در فضای عمومی بوده است .
اما در فضای دانشگاه ، پژوهشها در این زمینه اندک بود ، مثل کارهای دکتر فراستخواه .
حجم این دسته آثار خیلی کم است .
چرا کم بود؟ زیرا اساسا پرداختن به دانشگاه و گفتمان دانشگاه ، یک گفتمان لوکس و دلپذیر برای دانشگاهیان نبود که راجع به آن تحقیق و نظریهپردازی کنند .
اما فضای عمومی از فضای دانشگاهی جلوتر بود .
این آثار نشاندهنده همین امر است .
البته در چند سال اخیر فضای دانشگاهی نیز به اهمیت این آثار پی برده و شاهدیم که پایاننامهها و تحقیقات و ترجمههایی در این زمینه نوشته میشود .
البته باید نقش پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی را نیز برجسته کرد .
این پژوهشکده در سه چهار سال اخیر بر موضوع دانشگاه متمرکز شده است و از چند طریق فعالیت میکند ، اول اینکه سفارش پژوهشهای مستقلی را به افراد یا گروههای مختلفی که در این زمینه علاقه دارند ، داده است ، دوم آثار خوب ترجمه نشده در این زمینه را پیدا کرده و آنها را ترجمه میکند و سوم محصولاتی که در فضای عمومی و در مطبوعات وجود داشت را گردآوری کرده است و از استادان و نویسندگان آنها خواهش کرده که آنها را به صورت کتاب ، عرضه کنند .
بنابراین نقش پژوهشکده در تقویت گفتاری که پیشتر نحیف بوده را نباید فراموش کرد .
امروزه شاهدیم که دانشگاه به یک گفتمان بدل شده است .
با این حال خود پژوهشکده به تنهایی نمیتواند این کار را بکند .
به همین دلیل باید زمینهای که در دانشگاه هست و مسائلی که هر چه پیشتر میرویم ، دانشگاه دچارش میشود ، مثل پرولتاریای پژوهشی و حقالتدریسیها و افت کیفیت تحصیلی در دانشگاهها و کالایی شدن آموزش عالی و .
را نیز باید در نظر گرفت .
یعنی در چند سال اخیر ، جدای از اینکه دانشگاه مورد توجه دانشگاهیان قرار گرفته ، مسائلش نیز بیشتر و بغرنجتر شده است؛ به نحوی که دولت باید چارهاندیشی کند که مثلا با فارغالتحصیلان بیکار چه کند ، با صندلیهای خالی چه کند و .
مسائلی از این دست .
شما در مقدمه تاکید کردهاید که این میزان از توجه به دانشگاه (که به تصریح شما سابقه نیز داشته است) ، نشاندهنده آن است که گویی ما همواره بار مسوولیت زیاده از حدی را بر دوش دانشگاه گذاشتهایم و از آن تکلیف مالایطاق طلب کردهایم .
به نظر شما این مطالبه از کجا ناشی میشود؟ من در مقدمه کتاب به کسانی چون مرحوم دکتر صناعی و مرحوم دکتر کاردان و .
دیگران اشاره کرده ام .
علت پرداختن به دهههای پیشین ، به رغم اینکه کتاب حاضر معطوف به مسائل دو دهه اخیر است ، این بود که نشان بدهم مسائل دانشگاه کماکان یکسان باقی ماندهاند .
یعنی از بدو امر نیز دانشگاه را به صورت مکانی برای تربیت کارمندانی برای نظام اداری تعریف کردند؛ به جای آنکه در کنار دانشگاه کالجها یا موسساتی بنا شود که کارآفرین و متخصص و کارگر ماهر و .
تربیت کنند .
یعنی مراکزی که افرادی را پرورش دهند که بتوانند وارد بازار کار شوند و با شغلشان بسازند ، به جای آنکه آدمهایی باشند که نگاهشان به ادارات باشد و انتظار داشته باشند که جذب شوند .
در دهههای 1330 و 1340 کسانی چون دکتر صناعی به این نکته پرداختهاند و گفتهاند که این مسیر کارمندپروری دانشگاه ، غلط است .
آنها انذار دادهاند که شما با این رویکرد غلط ، دانشگاهها را بزرگ میکنید و افراد از مدرسه وارد دانشگاه میشوند ، در حالی که هیچ تجربه عملی برای کار کردن نمییابند و فرصت پیدا نمیکنند که وقتی وارد بازار کار شدند و کالا تولید کنند یا به شرکتها و سازمانهایی که نیازی به تخصص دارند ، ورود یابند .
بر عکس راهیافتگان به دانشگاه تازه بعد از فارغالتحصیلی باید دورههای جدیدی را بگذرانند و آماده شوند؛ حتی اگر در رشتههای مهندسی و حسابداری درس خوانده باشند .
بنابراین از دید ایشان دانشگاه مسیر اشتباهی را میپیماید .
ما باید به جای گسترش آن موسسات و کالجها (که امروز فنی حرفهای خوانده میشود) ، دانشگاهی بنا کنیم که فارغالتحصیل فوق دیپلم آن بتواند مستق.